همه می گفتن:ادم خرابیه.سالم نیست.هرزه است.فاحشه است.
اما ازش خوشم می یومد.برام جذاب ترین بود. روبروش نشستم.
میگفتن:جلوش نشینیم.حتی نگاه کردن به این ادما هم گناه داره.
اما می خواستم ببینمش.از دیدنش سیر نمی شدم.
سکوت بود بینمون.نمی خندید اما همیشه یه نیشخند رو لبش
سر می خورد.چشماش زلال بودن.اون قدیسه ی من بود با همه ی
هرزگی های ندیدش.
هرزه!!! فاحشه؟؟؟؟؟؟........
راحت این کلمه رو می گفتن.این خودش گناه نبود؟؟؟
اصلا گناه چیه؟؟! بگو؟هان؟!!
جوری حرف میزدن انگار قدیسه های زمونه بودن....
حافظ دستم بود.فال می گرفتم.اومد جلو.....
ـ :منم می خوام.واسم می گیری؟؟!...
مات چشماش بودم.لبخندی زدم.نشست.
ـ :مگه هرزه ها می فهمن فال چیه؟حافظ کیه؟عشق چیه؟خدا کیه؟
اینارو ابلهانه گفتن و رفتن.انگار از یه مرض لا علاج فرار می کردن.
اره..........
یه مرض که تو نگاهشون بود.....
ـ :نیت کن........
التماس دلم داشتن دستاش بود.گاهی بی دلیل دلتنگ حتی
عابری میشی که نمیشناسیش.چرا؟؟؟
مسخش شده بودم.فال گرفتم.یادم نیست چی خوندیم و گفتیم؟
حافظ رو میشناخت .غزل تو دلش ورق خورده بود.فال رو حفظ بود.
خندید و رفت.اون فال منو گرفت و رفت نه من.......
رفت و رفت.دنبالش نگشتم....
دختری روبروم نشسته با دیوان حافظ . چند وقتیه روبروم میشینه
زل می زنه بهم و فال می گیره.....
ـ :منم می خوام . می گیری واسم؟؟؟........
مسخره است.
این قصه ی ما ادماست بدون اینکه خودمون بفهمیم.
ما ادما.....
ما هر...........
ـ :نیت کن......
همه ازمون دور شدن........
نیشخند.......

